
دل بردي و نگفتي چون است حال ياران
رسم وفا نه اين بود اي آفتاب تابان !
غم گشت همدم ما ، خون شد سرشك ديده
افسوس ماند و آهي در سوگ دوستداران
پيمانه را شكستي ، مستانه رخت بستي
زنجير تن گسستي ، رستي ز روزگاران
چون شد خموش سازت؟ بنواز و مست برخوان
ترسم بسوزد عالم ، در داغ تلخ هجران
بر جان خسته ما ، اميد ، نغمه توست
سنتور دلنشينت ، ماراست يادگاران
آرام خفتي و ما آرام گريه كرديم
آسوده پر گشودي بر آستان جانان
" بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران "
اين شعر را بعد از بزرگداشت ايشان در دانشكده فني ، سروده ام .

من مدت هاست تمام قواعد و ضوابط منطقي ذهنم را در مورد تو دور انداخته ام.
مدت هاست كه ديگر از كارهاي تو پازل نميچينم و منتظر نميمانم كه شايد قطعه گمشده اش را
- اين بار - خودت پيدا كني.
مدت هاست به خودم ميقبولانم خواب ديده ام .
مدت هاست كه نفس را نكشيده حبس ميكنم و بغض را نيامده قورت ميدهم.
من به قدر كافي در گرداب حرف هاي تو غلت خورده ام. آنقدر كه به يمن راست و ناراست سيلاب گفته هايت شناور خوبي شده ام ! اما ... اما آدم نشدم .
هنوز هم به آن كورسوي اميد وعده روزنه نوري را ميدهم كه ميدانم تاريكي ست. هنوز هم دل بيقرار و سرگردانم را به صبري فرا ميخوانم كه خيلي وقت است گمش كرده ام . هنوز هم براي زخم هايم انتظار مرهمي را ميكشم كه ميدانم نيست ...
ذهن من حالا سپرده شده است به سم اسبان وحشي نااهلي كه بيرحمانه تمام ساخته ها و پرداخته هايم را لگد مال ميكنند و من ، به خودم و به خدا قول داده ام ، تا دستش به علامت سكوت روي لبانم است لام تا كام حرفي نزنم و نظاره كنم .
دل من نه براي خودم كه براي تو ميسوزد.
براي فطرت پاك و وجدان بيآلايشت . براي ژرفاي دلت كه شايد حق باشد و خودت كه دست به انكارش ميزني.
كلاهت را قاضي كن رفيق !
كار از من و امثال من گذشته است.
به خودت ، به دلت و ديده هايت دروغ نگو .
چن روز پیش بود که با دوستم از دانشگاه مثه همه روزای دیگه شاد و خندون اومدیم بیرون..!
از پل هوایی رفتیم بالا جمعا ۴ نفر رو پل بودیم..
یه آقا ی میان سال ..یه پسر جوون..و ما دو تا!
همه داشتیم راه خودمونو ادامه می دادیم که دیدیم اون پسر وایستاد وسط پل طوری که ماشینا رو از اون پایین می تونست ببینه و شایدم طوری که بتونه خودشو بندازه از اون بالا رو ماشینا!
ما همه نگاش می کردیم ..چشاشو بست و به همون طرف واستاد..
مردی که از کنار ما داش می گذشت گفتش جلوشو بگیرید می خواد خودکشی کنه..
من یخ کردم..دوستم زد زیر خنده و داستان رو شوخی گرفت گرچه منم سعی می کردم ماجرا رو به فال نیک بگیرم اما ته قلبم نا آروم بود...اگه واقعا خودکشی می کرد چی..!
وقتی بش رسیدیم
دیدیم که از اون زاویه تو نور خورشید چقدر قشنگ کلیسا پیداس!
پ.ن۱: تو اون خیابون که ما دانشگاه میریم افراد ارمنی و مسیحی و ...زیاد هستن.
پ.ن۲:اون داشت دعا می کرد!

آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.
دکتر علی شریعتی

خوشحال بودم آن وقتها .
وقتي باد سر پاييزي به صورتم ميخورد و من ركاب ميزدم . وقتي كوله ام روي شانه ها سنگيني ميكرد و من ركاب ميزدم . وقتي چراغ عابر سبز ميشد و من ركاب ميزدم . وقتي پيرزني از كنارم رد ميشد و من ركاب ميزدم .
خيابان انقلاب را با تمام دود و بوق و موتورسيكلت هاي هميشه در صحنه اش دوست دارم !
با تمام چراغ عابرهايي كه سبز و قرمزش فرقي ندارد ، با هواي گرم و آلوده اش ، با پياده روي شلوغ و پر جمعيت اش .
فقط حيف كه نميشود توي كوچه هايش ركاب زد ...

اين سكوت تلخ و سنگين را بعد از آن همه شوريدگي و بيقراري نميتوان باور كرد.
نميتوان رقص و سماع مضراب ها را از ياد برد.
نميتوان سوختن پروانه را به نظاره نشست.
نميتوان گريست و "پرويز مشكاتيان را بدرقه مرگ كرد ...
طنين دلنشين سنتورش را،
توانايي و تسلط آهنگسازي اش را،
و آثار ماندگارش را ،
به خاطر ميسپارم.
و البته ، به جبر اين روزگار ناجوانمرد ، خيال شيرين دوباره نواختنش را فراموش ميكنم ...
+ خط خطي جمعه 10 مهر1388ساعت 16:56  توسط هانیه


معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت ٬ یک با یک برابر است .
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید :اگر یک فرد انسان ٬ واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاکی و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ٬ چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نامید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر شلاق در می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.
سنا 

مرد به ابر گفت : نامت چیست ؟ /// ابر گفت : پاسبان
مرد : از کجا آمدی /// ابر : از بی نهایت
مرد : به کجا می روی /// ابر : به بی نهایت
مرد : چه در دل داری /// ابر : اسراری شگفت
مرد :بازگوی /// ابر : محرم این راز نیستی
مرد : بهر چه در سفری /// ابر : نظاره گرم بر بازیهای شما
مرد : بازی ؟ /// ابر : همان زندگی کردن
مرد : این قصه را به چه کسی خواهی گفت /// ابر : مبدا هستی
و پاسبان شب رفت تا نگاه ناظر خدا باشد بر زمین
به آسمان نگاه کن
ابر را دیدی ؟
حال عادلانه بازی کن
سنا
پ.ن۱:م.سایه شاعر این شعره !!

اينكه انسان جايز الخطاست بيشتر از يك واقعيت به توجيه مي ماند . به پوششي براي خطاهايمان . به دليلي براي اشتباه هايمان.
چند وقت پيش خواهرم مي گفت چرا اين همه از لاك غلط گير و پاك كن استفاده مي كنم ، چرا نمي شود يك صفحه بنويسم و جايي از آن پاك نشده باشد يا سفيدي لاك در آن ديده نشود. دليلش شايد حساسيت زياد در خوب نوشتن باشد . اينكه الفي كج يا نقطه اي پرت گذاشته نشود . شايد هم حواس پرتي . نمي دانم ؛ اما هيچ كدام از اينها باعث نمي شود دو جز جدا نشدني جامداديم را حذف كنم .
به خودم نگاه مي كنم . به روزهايي كه پشت سر گذاشته ام . به حرف هايي كه زده ام. به كارهايي كه كرده ام. اشتباه زياد داشتم. اشتباه هايي كه نه از روي حواس پرتي بوده نه از روي جهل و نه به خاطر "جايزالخطا" بودن . حتي اگر ديگران هم در خطاهاي من شريك بوده باشند باز اين خودمم كه بايد هر طور شده اين سياهي ها را محو كنم . نه با پاك كن و نه با لاك غلط گير. خطاهاي من عزم راسخ مي طلبد و ايماني قوي و "ستار العيوبي" كه هميشه چشم پوشي كرده است. كه من كج رفته ام و او راست انگاشته است . كه من لغزيده ام و او ...
اما اين عادلانه نيست . عادلانه نيست كه من به او قول دهم و عمل نكنم و او وعده اي نبوده كه وفا نكرده باشد . بالاخره يك بار بايد پاشنه در طور ديگري بچرخد. بايد دستي به صورتم بزند و مرا از خواب و خيال بيرون آورد .
من آمده ام .
با تمام وجود.
آمده ام براي گريستن در برابر عظمتش و افسوس خوردن بر حقارتم . آمده ام كه اين بار براي هميشه بيدارم كند . آمده ام براي جبران همه "خدايي " هايي كه در حق من كرده است ...
هانیه







