نجوای عیان
که این روزها در بستر بیماری فتاده است.. چه خفته ای تو چنین زار، نغمه پردازم؟ سخن بگو که گرفته است نایِ این سازم طبیب جانی و جان بی تو در تب امیّد که طلعت شب تاری و بال پروازم نوای تار تو هنگامه دل عشاق به زخمه مرهممان گشتی ای تو همرازم طریق عشق، جولانگه طنین تو باد! چو راه عشق به پایان بَری، چه آغازم؟ ز شورِ توست همه بی قراری دل من ازین به یاد تو هر صبح و شام بنوازم کجا شد آن همه شهدِ نهفته در مضراب؟ که تشنه قدحی از شراب "شهناز"م تو شاه نازی و از ناز نغمه پردازی به هر کرشمه ات از دیگران بپردازم اردیبهشت91 انسان هرچه بزرگتر میشود، دیگران کمتر زادروزش را به خاطر
میسپارند. از طیف رنگارنگ شادیها و شور و اشتیاقهای کودکی، تنها پیام تبریکی باقی میماند بر صفحه بیروح موبایل... و افسوس که در
روزگار ما، پیامآور دوست، به جای باد صبا و نسیم بهاری، وسیلهای صامت و بیاحساس
شده که از بیان ژرفای عواطف انسانی عاجز است. چهاردهمین روز فروردین هر سال برای من روز بزرگ شدن است. روزی
که همیشه تقارنش با زادروز استاد بزرگ «ابولحسن صبا» و دو وجه اشتراکمان را به
فال نیک گرفتهام! روزی که در آن بیشتر از همه اوقات خدا را شاکرم برای نعمات بیپایانش.. «خوش تر ز عیش و صحبت باغ و بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست» .. حافظ دیروز که با تهدید همیشگی گروه ادبیات در روزهای پایانی
سال، به دانشگاه رفته بودم و سردرد ناشی از کسالت را همراهم میکشاندم، بارها خودم
را مورد طعن و سرزنش قرار دادم که آخر کدام انسان ِ عاقلی، چهارشنبه آخر سال، آن
هم هشت صبح و با سردرد، راهی دانشگاه میشود؟! همانجا بر این نتیجه مهم و تاریخیام
صحّه گذاشتم که هیچ گروهی در دانشکده ادبیات، متأسفانه ضعیف تر و بینظمتر از گروه ادبیات نیست! این
گروه و سختگیریهای بیمورد و وحشت داشتنش از بخش آموزش، همیشه مرا یاد دبیرستانم
میاندازد. یاد روزگاری که
بزرگانی چون فروزانفر و همایی و دیگران، سکاندار ادبیات بودند بخیر و خوشا به
حالشان که این روزهای رخوت را نمیبینند.. بگذریم. بعد از تشکیل نشدن کلاسها به کتابخانه رفتم. مدتها
بود گمان میکردم هیچ کتابی در رابطه با «هوشنگ ابتهاج» و اشعارش نوشته نشده است.
این تصور البته از آنجا شکل گرفته بود که در نشریات و مجلات به کرّات خوانده بودم
«سایه» چندان اهل مصاحبه و سخن گفتن نیست و شاید دیگران هم به همین علت و عدم
توفیق برای صحبت با او، دست به نوشتن کتابی درباره او و اشعارش نزدهاند. از سر
ناامیدی و به بهانه تحقیق درس ادبیات معاصر، شروع به جستجو در سایت کتابخانه کردم و با تعجب دیدم *دو کتاب درباره ایشان
نوشته شده است که من بالکل از وجودشان بیخبر بودهام. یافتن این دو کتاب آنقدر
برایم مسرتبخش بود که سردرد و کسالت و خستگی و چهارشنبه آخر سال همگی فراموشم شد!
گفتم تا فرصت تمام نشده هردویشان را امانت بگیرم که پیدا کردن و خریدنشان به سادگی
ممکن نیست. طبق معمول یکی از دو کتاب را کتابخانه ادبیات نداشت و دیگری را هم
امانت نمیداد. کتابخانه مرکزی هم مانند همیشه با وجود داشتن هر دو کتاب هیچ کدام
را در تالارهای امانت قرار نداده بود! دلزده و ناامید از دانشگاه بیرون آمدم و به
یکی از **کتابفروشیهای محبوب و قدیمیام رفتم، هرچند که انتظار نداشتم این دو کتاب را
که تجدید چاپ هم نشده بود، داشته باشد. اسم ِ کتاب را که به فروشنده گفتم، مانند
همیشه و با حوصله، کتاب را جستجو کرد و پس از چند لحظه روبهرویم گذاشت. اتفاق
ازین خوشایندتر ؟! گفت یک نسخه بیشتر ازین کتاب نداشته. آن کتاب دیگر را هم داشت.
بیاندازه خوشحال بودم. از دیروز تا به حال نصف بیشتر یکی از کتابها را خواندهام.
تازه فهمیدم که چقدر «سایه» را نمیشناختم. چقدر او بزرگتر از آن چیزی است که گمان
میکردم. با خودم گفتم، این هم دو هدیه ناب از جانب خدا برای تولدم! تا عید پنج روز بیشتر باقی نمانده است. این روزها را بیشتر
دوست دارم. همه جا رنگ عید گرفته است و شهر – هرچند آلوده! – اما عطر عید را همراه خود دارد.
فروشندهها سعی میکنند مهربانتر باشند. راننده تاکسیها باحوصلهترند. در اتوبوسها
و مغازهها، مردم بیجهت سر صحبت را با هم بازمیکنند و سرانجام با چهرههای خندان
و تبریک عید از هم جدا میشوند. پارکها و فرهنگسراها، مملو از بازارچههای بهاره شده
و «سبزه» و «ماهی» و «لاکپشتها»ی کوچک دوست داشتنی (که البته من هنوز ارتباط این
یک مورد را با عید نوروز متوجه نشدهام!). همین فضاهاست که پیشتر هم میگفتم، در
هیچ جای «خارج» پیدا نمیشود. داشتم فکر میکردم، این همه عشق و شورِ زندگی، با
وجود هزاران مشکلی که گریبانگیر مردم است، این همه اصرار برای خرید شیرینی و آجیل
ِ عید، با وجود بیپولی و تورم و گرانی - تنها برای عزیز نگاهداشتن خاطر میهمانها-
یعنی مناعت طبع و بلندنظری ِ خاصّ ایرانیها که جداً غرورآفرین است. پیش از عید کارهای بسیاری دارم. در حال حاضر مشغول خواندن
همان دو کتاب مذکورم همراه با چند کتاب پراکنده دیگر. مدتی هم هست که متاسفانه
کمتر فرصت طراحی پیدا کردهام، که قرار است اگر خدا بخواهد دستی هم به تخته شاسی و
انبوهِ طرحهایِ در انتظار بکشم. فکری هم باید به حال و روز شعروارههایی بکنم که
هرکدام نیمه کاره رها شدهاند و گویا قصد تبدیل شدن به شعر را ندارند! خلاصه این روزها هم شهر شلوغ است و هم سر ما!! تا ببینیم چه پیش میآید.. پ.ن: *«زلال شعر»، زندگی و شعر امیرهوشنگ ابتهاج/ کامیار عبدی/ نشر ثالث «ای عشق همه بهانه از توست»، نقد و تحلیل و گزیده اشعار سایه/ به اهتمام سارا ساورسفلی/ نشر سخن ** انتشارات توس داشتم در دل امید دوستی از دوستان می ندانستم که بی برگ و برست این بوستان در خیالم قربت یاران ِ با جانم عجین در حقیقت غربت و فرقت شده با دل قرین در خیالم رشته الفت چو رگ در جان و تن، بود و ببریدند بر تیغ جفا، یاران من خنجر از پشتم زدند این نارفیقان، ای عجب دوستیمان را چه آخر شد به بی مهری سبب؟ پس کجا شد روزهای شاد و پر شور و شعف؟ چون خزان ناگه ز ره آمد، بهاران شد تلف؟ تا که رسم این جهان بوده است نیرنگ و فریب هست و خواهد بود انسان تا به محشر هم غریب زخمِ ژرف دوست بر دل را نباشد مرهمی تا کمان در دست اِستاده، به شست اندر، غمی زهر هجران، تلخ گرداند همی شهد و شکر از دل افگار نتوان برد غم با صد هنر چون توانم من گسستن ریسمان دوستی؟ تا هویدا گشته بر جانم، نشان دوستی؟ چون برم از یاد خندان چهره های پاک را؟ چون بریزم بر تمام خاطراتم خاک را؟ چون کشم بر دیدگانم پرده های آهنین؟ چون نهم بر گوش، دستانم، ز حرف راستین؟ بیقرارم، همچو ماهی در پی دریای خویش بیقرارم، مست و حیرانم، به دل سودای خویش دوستیمان را بنا بر باد بود از ابتدا وای بر من وای، چون بر باد کردم ابتنا! گر وفای عهد و پیمان این چنین آید به جای، کَند باید علقه واهی و از نو کرد رای ای خوش آن عزلت که جز یاد توام در کار نیست "نغمه" سازم تویی تنها و دیگر، یار نیست پ.ن: این شعر را در "بهار" سروده بودم؛ در فروردین. زندگی مملو از اینگونه تناقض هاست.. دیدنش، دیدن چندباره اش برایم به مثابه خواندن کتابی است که با وجود اطلاع از داستانش، ذهنم را خالی می کنم تا هربار با دیدی دیگر با آن مواجه شوم و یا، گوش دادن چندین و چندباره به قطعه ای موسیقی ست که هربار از زاویه نویی با آن برخورد می کنم. تأثیری شگرف و داستانی قدرتمند، از حقایق پنهان زندگی. و زندگی ای نزدیک.. اندیشه و نگاه ژرف فرهادی بی نهایت ستودنیست.
من اگر پيامبر بودم، رسالتم شادمانى بود بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان...نه از جهنمى مى ترساندم و نه به بهشتى وعده ميدادم...تنها مى آموختم انديشيدن را و "انسان" بودن را... (چارلي چاپلين)
| Design By : Night Melody |


